Another life

قرارہ توی جهان دیگه‌ای هم دوبارہ باهم آشنا بشیم؟خب ، امیدوارم حداقل اون دنیا عادلانه‌تر باشه و مثل همیشه ، من مجبور نشم هرشب با رویای بوسیدنت بخوابم و با گریه از دست دادنت بیدار بشم.امیدوارم اون‌جا، هر شب دست‌هایِ گرم و امن تو باشه که دورم می‌پیچه،نه دست‌های بی‌حسِ یخ‌زده ی خودم ، با تصورِ تو.

  • ۴
    • دوشنبه ۷ خرداد ۰۳

    بخاطر تو،اگه توی مارپیچ بی‌انتها سرگردون بشم،برام اهمیتی نداره!

    اگه در ازای برآورده شدن یکی از آرزوهات، روحتو از کالبدت بیرون بکشن و مجبور باشی تا آخر عمر با افکارپلید و ناامیدی هایی به اسم جادوگر بجنگی که از قضا این جادوگرا هم یه روزی انسان بودن ،اون چه آرزوییه که ارزش اینهمه سختی و تلاش رو داره؟

    سینمایی اول :

    به نظر داستان جالبی داره.

    یکم داره حوصله ام سر میره، ولی ادامه میدم.

    داره جالب‌تر میشه.دلم میخواد زودتر بفهمم آخرش چی‌میشه.

    سینمایی دوم :

    همزاد پنداری میکنم.اگه منم جای سایاکا بودم همچین سرنوشتی در انتظارم بود.

    اشکم در اومد.دیالوگاش با روح و روانم بازی میکنه.نمیدونم تو اون شرایط میتونستم دووم بیارم یا نه.

    سینمایی دوم تموم شد، و حالا من موندم و خیالات و توهمایی که تا صبح نمیزارن بخوابم.

    سینمایی سوم:

    گیج شدم.نمیدونم داستان از چه قراره و دوباره چی اتفاقی داره میوفته.مگه همه چیز درست نشده بود؟

    کاش منم مثل هومورا چان دست از تلاش برنمیداشتم و تا اخرش واسه خواسته ام میجنگیدم.

    بهترین پایان!

     کانامه مادوکا و بهترین دوستش میکی سایاکا دانش آموزهای دبیرستانی عادی ای در شهر میتاکیهارا هستند. اما یک روز، موجود گربه مانند بی دفاعی به اسم کیوبی میبینند که میگفت میتواند یک آرزوی آنها رو براورده کند و در برابرش، آنها تبدیل به دختران جادویی میشوند و دربرابر جادوگرها میجنگند. یک دختر جادویی باسابقه در منطقه به نام توموعه مامی، تصمیم میگیرد که به آنها نشان دهد که چگونه جادوگرها را شکار میکنند، درحالی که یک دانش آموز انتقالی مرموز به نام هومورا آکمی بدون گفتن دلیل به آنها هشدار میدهد که با کیوبی معامله نکنند…

    داستان این‌انیمه شبیه به هیچ‌چیزی که تا الان دیدم نبود. نسخه‌ی ضعیف این انیمه میشه فیلم های ابرقهرمانی هالیوود با چاشنی کلیشه های مسخره‌ همیشگی. اما این انیمه واقعا باعث می‌شد یه جاهاش انیمه رو استاپ کنم و فقط به اتفاقی که داره میوفته فکر کنم و خودم رو توی اون موقعیت قرار بدم.واقعا چه چیزی توی زندگیم ارزش اینو داره تا بخاطرش بارها و بارها مثل هومورا چان یه اتفاق رو چندین بار زندگی کنم و از تلاش براش دست نکشم؟ چه چیزی اونقدر ارزش داره تا مثل سایاکا از بقیه ارزوهام بگذرم و در نهایت اونقدر ناامیدی وجودمو بگیره که خودمو از دست بدم؟ یا چجوری مثل مامی‌سان از تلاش برای کمک به آدما دست نکشم؟ دیدن این انیمه واقعا توی این دوران از زندگیم لذت بخش بود و همون چیزی بود که نیازش داشتم.من نیاز داشتم یاد بگیرم به آرزوهام ارزش بدم و یاد بگیرم واسه کدوم آرزوم بهتره براش تلاش کنم و کدوم یکی‌رو نادیده بگیرم. و پایانش؟ یکی از قشنگ ترین پایان ها توی انیمه برای من بود.

    بگذریم.امیدوارم شما هم ببنید و لذت ببرید. یه AMV هم درست کردم ولی اونقدر حجمش بالا بود چند باری حجمشو کم کردم ولی دیگه نمیشد و نمیتونم بزارمش ولی آهنگش کاملا با این انیمه مچ بود.

    I Don’t Wanna Go

    نمیخوام برم

    But Baby, We Both Know

    اما عزیزم، هر دو میدونیم

    This Is Not Our Time

    زمان باهم بودنمون تموم شده

    It’s Time To Say Goodbye

    موقع خداحافظیه

    Until We Meet Again

    تا اینکه دوباره همدیگه رو ببینیم

    ‘Cause This Is Not The End

    چون این پایان نیست

    It Will Come A Day

    روزی خواهد آمد

    When We Will Find Our Way

    که ما راهمون رو پیدا خواهیم کرد

  • ۴
  • حرف‌ها [ ۱۱ ]
    • سه شنبه ۱۲ دی ۰۲

    9

    راستش برام مهم نیست که یک چشم دارم، آدم این دنیای کثیف رو با یک چشم ببینه بهتره.

    با خودم که فکر میکنم توی سن ۸ یا ۷ سالگی دیدن این انیمیشن زیادی واسم غیرقابل درک و تحمل بود.ولی با این حال هنوزم هر بار میبینمش یه حس عجیب و غریبی بهم دست میده و بازم واسم تازگی داره.

     انیمیشن ۹ روایت یه داستان پساآخرالزمانیه‌. زمانی که هوش مصنوعی و ربات به جنگ علیه انسان ها رو آوردن و بشریت رو انقراض کردن و حالا تنها بازمانده ها ۹ عروسکی هستند که یه دانشمند اونا رو به وجود آورده.

    توی این انیمیشن به موضوعاتی مثل عدد گرایی ، حلول و تناسخ و خیر و شر اشاره شده و به نظرم یکی از پر مفهوم ترین انیمیشناییه که میشه دید و ازش لذت برد.

     هر یک از عروسک ها بر اساس نشانه اعداد و عددگرایی یه جور شخصیت دارن و هر کدوم نشانگر یه چیز هستن که توی انیمیشن هم بهش پرداخته شده و راجب به عدد ۹ میبینم که کاملا شخصیت با عدد گرایی مطابقت داره و اونقدر سازنده این انیمیشن به این عدد اهمیت میداده که این انیمیشن در ۲۰۰۹/۹/۹ اکران شده.

    بیشتر از این توضیح نمیدم چون اسپویل میشه و ازش لذت نمی‌برین و اگر دوست داشتین بعد دیدنش حتما درباره نشانه اعداد و کابالا تحقیق کنید و تئوری ها و تحلیل های این انیمیشن رو ببینید.

  • ۱۰
  • حرف‌ها [ ۴ ]
    • پنجشنبه ۷ دی ۰۲

    اگر فردا اخرین روز دنیا باشد!

     اگر فردا آخرین روز دنیا باشه، می‌خواین در این چند ساعت باقی مانده چه کار یا کارهایی انجام بدین و شرح حال این ساعت‌ها و حس‌ و حالتون رو بنویسین. در پایان هم از حداقل دو نفر از دوستانتون هم برای شرکت در چالش دعوت کنین تا چند دقیقه‌ای فارغ از آینده، چیزهایی که برامون مهم هستن رو بیشتر کشف و حس کنیم.

    منبع : آسمانم 

    آخرین روز دنیا؟! خب مطمعن نیستم‌ هیچ‌وقت واسش آماده باشم.فکر کردم شاید برم دیدن کسایی که دلم میخواد یه بارم قبل از تموم شدن همه چیز ببینمشون، ولی با فکر اینکه اون آدما هم دلشون میخواد اون زمان کنار آدمای دیگه ای جز من باشن یکم حالمو بد کرد. البته خب، هر کسی حق انتخاب داره و نباید بخاطرش خودمو ناراحت کنم.اما حسش اذیتم میکنه. شایدم کل روز رو مثل همیشه ، کنار خانواده ام بگذرونم و در نهایت با شب بخیر بدرقه اشون کنم به سمت فردایی که دیگه قرار نیست وجود داشته باشه. اما مطمعنم شبِ آخر، بدون هیچ ترسی حرفایی که تو دلمه رو بهش میزنم و بابتش خودمو سرزنش نمیکنم. اون‌روز سعی میکنم بدون هیچ فکر اضافی ای فقط به اطرافیانم اون حسی که واقعا نسبت بهشون دارم رو نشون بدم تا حسرتی از جانب قلبم نداشته باشم.

    ولی اگه دنیا داشت به پایان میرسید ، تو میومدی پیشم درسته؟

  • ۶
  • حرف‌ها [ ۶ ]
    • شنبه ۲۵ آذر ۰۲

    Toilet bound Hanako kun

    هی شایعات عجیب و غریب رو در مورد عجایب هفت‌گانه این مدرسه شنیدی؟ نشنیدی؟این مدرسه هفت شگفتی داره و هفتمین شگفتی، هاناکو سان وابسته به توالته! تو اتاقک سوم توالت دخترونه‌ی طبقه سوم ساختمون قدیمی، هاناکو سان زندگی میکنه که آرزوی هر کسی که احضارش کنه رو برآورده میکنه.ولی در عوض، یه چیز با ارزش رو ازش میگیره. برای صدا کردن اون دختر ۳ بار در بزن و بعد بگو : "هاناکو سان  هاناکو سان،اونجایید؟"

    چهارمین انیمه جزو لیستِ تاپ‌تن اینجاست.یه اثر فوقِ آندررتید، با ارت استایل فوق‌العاده کیوت و کاوایی و داستانی که تا اینجایی که من دیده ام توی انیمه های دیگه نبوده و یا من خبر ندارم. فصل یک ۱۲ قسمت و فصل دو ۴ قسمت ۱۰ دقیقه ای.ولی به شدت پیشنهادش میکنم. گول آرت کیوتش رو هم نخورید چون توی دل انیمه به یه سری چیزایی میپردازه که اصلا بهش نمیخوره.  امیدوارم ببینید و لذت ببرید.

  • ۷
  • حرف‌ها [ ۵ ]
    • شنبه ۱۱ آذر ۰۲

    Welcome to N.H.K

    نمی‌خوام کسی رو ببینم.

    نمیخوام تلفنم رو جواب بدم.

    نمیخوام هیچ‌کاری انجام بدم.

    حتی نمیخوام زندگی کنم، ولی مرگ هم پر زحمته.

    ای کاش فقط میتونستم ناپدید بشم.

    به ان.اچ.کی خوش آمدید. خیلی وقتا توی زندگی هممون یه سری اتفاق واسمون افتاده که حالا عجیب و یا ناخواسته بوده و برای اینکه بتونیم راحت تر باهاش کنار بیایم ، این اتفاق و حادثه رو تقصیر چیز دیگه ای میندازیم. و ادامه‌ی این حرکات و تفکرات باعث میشه مدام حس "توهم توطئه" سراغمون بیاد.آره فلانی باعث این اتفاقه، نکنه فلانی میخواد این بلا سرم بیاد؟ و ...

    حالا فکر کن همینجور که واسه خودت دشمن تراشی میکنی، یه هیکیکوموری هم باشی. هیکیکوموری چیه؟ توی فرهنگ ژاپن به افرادی که منزوی هستن و از اجتماع دوری میکنن و خودشونو سرگرم چیزایی میکنن که غیر از واقعیته، هیکیکموری گفته میشه.و شکل خیلی وسیع تری از افسردگیه به طوری که شخص ممکنه مدت ها از خونه بیرون نره و این مدت ها که میگم تایم خیلی طولانی ای رو شامل میشه و اصلا توانایی ارتباط با بقیه اشخاص حتی نزدیک ترین ادم های زندگیش هم براش سخت میشه. حالا ربطش به توهم توطئه چیه و چرا کنار هم قرارشون میدم؟ یه جورایی میشه گفت توهم توطئه باعث هیکیکوموری شدن میشه و همین طور هیکیکوموری بودن به توهم توطئه شدت میده. مثل وقتی که معده پپسینوژن ترشح میکنه و پپسینوژن تبدیل به پپسین میشه و همون پپسین  تبدیل پپسینوژن رو سریع تر میکنه.مثال بهتر از این به ذهنم نرسید XD

    ساتو تاتسوهیرو یه پسر ۲۱ ساله مبتلا به هیکیکموری و اخراج شده از دانشگاهه. با پول تو جیبی که خانواده اش بهش میدن زندگی خودشو توی توکیو و توی یه اپارتمان کوچیک میگذرونه. ساتو حالا حدود ۴ ساله که هیکیکموریه و و جز خونه موندن کاری انجام نمیده و ورود میساکی و یامازاکی باعث شروع دوران جدیدی توی زندگیش میشه. اگه سنپای نکبتش نباشه که این دوران بهترم میشد و راضی تر بودم "-"

    تا اینجا یه مقدمه واسه این انیمه بود. نظر بنده رو بخواید باید بگم فوق‌العاده اس.همین. امروز تمومش کردم و اومد توی لیست تاپ‌تنم. جوری نبود که با بی‌حوصلگی بخوام تمومش کنم و تا لحظه آخر ازش لذت بردم.کمدی خوبی داره.شخصیت پردازیش جوری نیست که گیج بشی، صحنه ی اچی داره ولی داستانش اونقدر خوبه که زیاد مهم نیست و اگه دلتون میخواد با یه بدبخت افسرده همزاد پنداری کنید، به شدت پیشنهادش میکنم.خصوصا دو قسمت آخرش >>>>> درسته مال چندین سال پیشه انیمه اش ولی ارزشش رو داره. واقعا لذت بردم. با تشکر از سنپای بابت معرفیش♡

  • ۵
  • حرف‌ها [ ۱۱ ]
    • چهارشنبه ۸ آذر ۰۲

    i just need a hug nekbat

    واقعیتش را بخواهید خودم هم خسته ام از این حجم‌از ناله و شیون هایی که گاه و بی گاه پست میکنم. خیلی هم با خود درگیر می‌شوم که آیا نمی‌گویند این یگانه کی حالش خوب است که بار دومش باشد. خب بد هم نمی‌گویید اما حتی اگر الان کسی با من حرف بزند آنچنان دلقک خواهم شد که اگر بگویم از ساعت ۶ بعد از ظهر تا الان مشغول اب غوره گرفتن بودم، می‌گوید بروم و عمه ام را خر کنم. اما من چه بروم یا نروم عمه ام خر هست (امیدوارم گذر سه عمه‌ی عزیزم به این وبلاگ نخورد).

    وقتی که دیدم حالم خوب نمی‌شود گفتم بروم بازی کنم و به یاد کسی که اشکم را دم مشکم آورده است تمام کسانی که رو به رویم هستند را بکشم که باز یادم آمد در ایرانی زندگی میکنم که سازنده های برنامه های مفیدش تا میبینند از آنها استقبال می‌شود غبار پول پرستی جلوی چشمشان را می‌گیرد و یک سری بدبخت مثل من که تنها راه فرار از واقعیت را در بازی میبینند در هچل بگذارند و به ریش نداشته‌ی ما هارهار بخندند.خاک بر سرشان.

    کمی با نوشیکا حرف زدم و او نیز با من همدردی میکرد، همدردی که چه عرض کنم خیلی با مرام است‌. اگر به او بگویم امشب بیا "نجباد" بساط خون و خون‌ریزی داریم با کله می‌آید. اما باز دیدم اوضاع دارد خیلی به من فشار می‌آورد و ممکن است زیر این فشار زایمان زود رس داشته باشم گفتم مهم نیست،میروم و انیمه نگاه میکنم. دروازه اشتاینز را پلی کردم و باز چشمانم موتور را روشن کرده و اب غوره گیری آغاز شد، در همین حین که در تلاش بودم سیم خودم را از برق بکشم، مادرم از راه رسید.گفتم مرگم فرا رسیده چرا که اگر میدید دارم صدای خر میدهم مرا به پدرم لو میداد و باز هم میخواستند مرا به سمت روانشناس هل بدهند.کاش میفهمیدند من روانی نیستم‌، فقط بغل میخواهم.

  • ۳
  • حرف‌ها [ ۱۷ ]
    • دوشنبه ۶ آذر ۰۲

    ‌‌‌‌ ‌‌‌‌

    «به هر حال این اوضاعی است که می‌بینید و تفسیر لازم ندارد. ما هم می‌سوزیم و می‌سازیم. قسمتمان این بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد. سگ بریند روی قسمت و همه چیز.»

  • حرف‌ها [ ۱ ]
    • يكشنبه ۵ آذر ۰۲

    توهم بهشتی 🍅

    بعد از یه مدت طولانی که دلم نمیخواست انیمه ببینم و حسش نبود، این انیمه بازم برم‌گردوند و باید بگم توی انیمه های جدید واقعا مثلش نیست و موضوعش واقعا جالب و قشنگه. روایت داستان جوری نیست که خودت متوجه بشی چه چیزایی داره اتفاق میوفته و رفته رفته و با وجود سرنخ های ریزی که بعد توی انیمه دیده میشه، تازه میفهمی داستان از چه قراره و چجوری داره پیش میره.

    شخصیت ها واقعا خوب طراحی شدن و آرت قشنگ و مناسبی داره.و روندش جوری نیست که حوصلتون سر بره (البته سلیقه ایه ولی برای من که اینطور بود.)

    و یه فصل ازش ساخته شده و مانگا هنوز به حدی نرسیده که بشه یه فصل دیگه ازش درآورد ولی به شدت پیشنهاد میکنم اگر تایم خالی دارین و نمیدونین چجوری پرش کنین با این انیمه شروع کنید :)

    *ویدیو پایین اسپویل نداره*

  • ۴
  • حرف‌ها [ ۱۲ ]
    • پنجشنبه ۲۵ آبان ۰۲

    روزمرگی‌جات #6

    +وایب عکسایی که از ابر و آسمون رو میگیرم خیلی دوست دارم.

    +دلم به شدت بارون میخواد و تا الان فقط یه بار بارون اومد اینجا :( امسال پاییزم خیلی بدون حس و حال بود و این ناراحتم میکنه.

    +انیمه جدیدی که شروع کردم توهم بهشتی هست و خیلی خوبه، دیگه قستای اخرم و واقعا خوشم اومد.

    +دوباره حرف زدن با آدمایی که خیلی وقته حرف نزدی یه جورایی هم ترسناکه و هم با حس خوب. یه جورایی ضربان قلبت اولش باز زیاد میشه و انگار از جاش میخواد کنده شه ولی بعدش هیجان با میخوابه و یاد قدیم میترسونتت.

    +عاشق دراگونم. این دختر باعث میشه از خنده زمینو گاز بزنم. گرچه الان خیلی مودبم و خیلی آروم ولی اون میدونه چه نکبتی تشریف دارم XD وقتی با هم بازی میکنیم خیلی کیف میکنم و غیبتای بعدش >>>>

    +این ماه حدود ۹۰ درصد دوستا و آدمایی که باهاشون آشنا بودم  رو واسه همیشه از زندگیم حذف کردم. از دوستیا و آشنایی های سطحی متنفرم.

    +نقاشیایی که وقتی حالم خوب نیست میکشم از نظر خودم قشنگ تر میشن و بیشتر دوستشون دارم.

    +این ماه ویروس جدید که اومده بود واقعا تا مرز مردن رفتم و برگشتم. با اینکه دو هفته اس حدودا مرخص شدم ولی همچنان سرفه دارم و گلوم التهاب داره.واقعا لعنت به سرماخوردگی.

    +از جایی فهمیدم که تغییر کردم و خیلی چیزا واسم بی‌اهمیت شدن که تولد دختر عموم یادم بود ولی تبریک نگفتم.دیگه دلم نمیخواد توجه کنم وقتی بهم توجه نمیشه.

    +واقعا دلم میخواد بازیایی که کل تابستون انجام دادم رو معرفی کنم ولی معرفی کردنای من جوریه که اگه نکنم سنگین ترم XD

  • ۵
  • حرف‌ها [ ۳ ]
    • يكشنبه ۲۱ آبان ۰۲
    بیشتر مردم در حقیقت در بیست یا سی سالگی می‌میرند و اگر چه به ظاهر زنده می‌مانند اما دیگر چیزی یاد نمی‌گیرند و انعکاسی از گذشته‌ی خود می‌شوند و در سال‌های بعدی خودشان را تکرار می‌کنند و ماشین وار آن‌چه را که در بیست یا سی سالگی یادگرفته‌اند، ناشیانه و به شکلی بدتر به نمایش در می‌آورند.
    منوی وبلاگ
    پیوندها